چند روزی تا عید مونده بود

از آجی پرسیدم چی شده که(بابا...)؟

بابا بدون هیچ معطلی گفت:

هیچی

و سوال منو  بی جواب گذاشت

شکی نداشتم که

مامان حتما بعدا توضیح میده

وقتی فهمیدم

که میلگرد یه ماشین میخواسته با چشمای بابای چکار کنه

دلم میخواست هرچی میلگرده

از هرچی ساختمونه جمع کنم

دوباره بابا نخواست  ...

 

 

 

پی نوشت:

+من ب فدای اون

مژه که از چشمت میافته بابایی

+خدایا شکرتتتتتتتتتتتت

تاريخ : جمعه دوم فروردین 1392 | 18:43 

منبع اصلی مطلب : نقابــــــ شبــــــ
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

آینا گروه : چشمانت...